در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم واین قانون زشت من اومدم دوباره اما داغون تر از همیشه دلم خیلی پره دارم از فکرو خیال دیوونه میشم. نیمه شعبان باکسی که خیلی دوستم داشتو منم دوستش داشتم نامزد کردم باوجود تمام مخالفتایی که مامان بابام کردند که بابای پسره فلانه و بابابزرگش بهمانه. بالا خره باهزار جور این در اون در زدن و واسطه کردن بقیه این کار شد. هر دوتامون خوشحال بودیم فکر میکردیم دیگه همه چیز تموم شده داشتیم کارامونو میکردیم بعد ماه رمضون عقد کنیم که یه هفته از نامزدیمون نگذشته دیدیم بابابزرگم و یکی از داداییام زرنگ شدن رفتند تحقیق از دوستاشون که خانواده نامزدمو میشناختند و اومدند تمام اون چیزایی را که خودمون تو تحقیق متوجه شده بودیم گفتند وپاشونو کردند تو یه کفش که ما نمیذاریم مرضی بره تو این خونه خلاصه هرجوری بود نظر مامان بابامو برگردوندند و مامان بابام بدون اینکه نظر منو بپرسن نامزدی رو بهم زدند اما هم من دوستش دارم هنوز وهم اون منو نمیتونم برم زیر سقف کسی و همه هوش وحواسم دنبال اون باشه !خود نامزدم هیچ عیبی نداشت بابام ازنصف شهر پرسید کسی ازش بد نگفته بود فقط مشکلش این بود که کار رسمی و خونه نداشت که البته اینم به این خاطر بود که سنی نداشت .نمیدونم اگه کارش درست شه و دوباره بیاد قبول میکنند خانوام یا بازم چیزای دیگه را بهونه میکنند تو را خدا واسم دعا کنید ... زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی.... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی .... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر میشود ومیمیرد ... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است! کاش دوتا گوش بود که درد دلمو بشنوه بدون هیچ پیش داوری و ناراحتی ومنت و پند واندرز! کاش تو این دنیای به این بزرگی یکی پیدا میشد منو بفهمه، خستم از زندگی ، اینکه میبینم خدا بین بنده هاش چقدر فرق گذاشته زجرم میده. دلیل خیلی از کارای خدا را نمیدونمو همینه که اذابم میده ! خستم از این اوضاع خدایا ..ا اگر روزی بشر گردی ..ز حالم با خبر گردی ..پشیمان میشوی از قصه ی خلقت..از این بودن از این بدعت.. خدایا..ا کفر نمیگویم ..پریشانم چه میخواهی تو از جانم.. مرا بی آنکه خود خواهم ..اسیر زندگی کردی... خداوندا تو مسولی ..تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه سخت است ..چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است. آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد. حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ونه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را دریاب جهان است شادان به پندار نیک ز پندار نیک است گفتار نیک چو پندار و گفتار تو نیک شد نیاید ز تو غیر کردار نیک نوروز ایران زمین بر شما مبارک
به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .! به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست ! چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست ! درین ساحل که من افتاده ام خاموش، غمم دریا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست ! خروش موج، با من می کند نجوا، که : « هرل کس دل به دریا زد رهائی یافت ! که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت » مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست ! ز پا این بند خونین بر کنم نیست ، امید آنکه جان خسته ام را ، به آن نادیده ساحل افکنم نیست ! ای مرغ آفتاب! زندانی دیار شب جاودانیم یک روز، از دریچه زندان من بتاب *** می خواستم به دامن این دشت، چون درخت بی وحشت از تبر در دامن نسیم سحر غنچه واکنم با دست های بر شده تا آسمان پاک خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم گنجشک ها ره شانه ی من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند این دشت خشک غمزده را با صفا کنم *** ای مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد دست نسیم با تن من آشنا نشد گنجشک ها دگر نگذاشتند از این دیار وان برگ های رنگین، پژمرده در غبار وین دشت خشک غمگین، افسرده بی بهار *** ای مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد، آزاد و شاد پای به هرجا توان نهاد، گنجشک پر شکسته ی باغ محبتم تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهای دور شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم. من بی قرار و تشنه ی پروازم تا خود کجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو کجاست؟ آن جا که - زیر بال تو - در عالم وجود یک دم به کام دل اشکی توان فشاند شعری توان سرود؟ خدایا کمکم کن هرگاه خواستم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفشهای او راه بروم! پرسیدم از حلال ماه چرا قامتت خم است؟ آهی کشید و گفت: که ماه محرم است گفتم که چیست محرم؟ با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است یه جا خوندم که خدا به سه طریق جواب بنده شو میده : ١.میگه باشه وهرچی میخواد بهش میده ٢.میگه نه و چیز بهتری بهش میده ٣. میگه صبر کن و بهترین چیزهارو بهش میده! امیدوارم اگه به منم میگه صبر کن واقعا بهترین چیز رو بهم بده . زننده ترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند، آنها از دوست داشتن سر در نمی آورند و فقط تقلید عاشق شدن را می کنند. زرتشت پرم از استرس،خستم از انتظار ، انتظار واسه چیزایی که شاید هیچ وقت اتفاق نیفته ومن الکی دلخوش کردم بهشون!!! دلم خیلی گرفته از خیلی ها حتی از خدا ! چرا راهی نمیذاره جلوی پام؟چرا منو از این تنهایی نجات نمیده؟ یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه، نه وقتی هیزمش زیاد باشه. تبر ما انسان ها باورهامونه نه آرزوهامون...! دلی را نشکن شاید خانه ی خدا باشد کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد! بر روی بوم زندگی هرچیز میخواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن، تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن، خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن! خدایا تقدیر مرا خیر بنویس آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم. می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬ ستایش کردم گفتند خرافات است ٬ عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گریستم گفتند بهانه است ٬
خندیدم گفتند دیوانه است ٬ دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم ! من پشت حصار لحظه ها پیر شدم من با اشک خویش زنجیر شدم کاری به سرم آورد زمانه که من با سایه ی خویش درگیر شدم ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر سر بعالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود لیک به خون جگر شود خواهم شدن بمیکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود دیرگاهی است دراین تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است. رخنه ای نیست در این تاریکی : در ودیوار به هم پیوسته. سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته. نفس آدم ها سر به سر افسرده است . روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد . میکنم هر چه تلاش او به من میخندد. نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمدو با دود اندود . طرح هایی که فکندم در شب روز آمد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را ، رنگ خاموشی در طرح لب است. جنبشی نیست در این خاموشی:دست ها، پاها در قیر شب است . امروز آخرین روز دانشگاهه از ترم شش و تقریبا یک هفته ونیم فورجه وبعد هم شروع امتاحانات و از آنجا که من دانشجوی تنبلی هستم وبه قولی شب امتحانی باید این یک هفته رو بچسبم به درس تا خدای ناکرده مشروط نشم ومجبور شم یک سال اضافه تر بمونم ، هرچند بیرون از دانشگاه هم خبری نیست. احتمال زیاد حالاحالاها آپ نکنم .خداحافظ تا... چند وقت پیش توی وبلاگ یه دوست یه چیزی خوندم که از اون روز تاحالا اعصابم به هم ریخته و فکرم مشغولشه . خوندم از ظلمی که داره به یه نفر میشه و اون یه نفر بی هیچ گلایه ای داره قبول میکنه فقط به خاطر خانوادش. دلم میخواد اطرافیاشو که اینجوری میکنند باهاش خفه کنم . به خاطرش خیلی ناراحتم. امیدوارم یه صفحه ی جدید تو زندگیش باز شه پراز خوشحالی وامید . وازته دلم وبا تمام وجودم ازخدا میخوام کمکش کنه. هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد وسعت ویرانی ام را حس نکرد خستم ازاین زندگی که واسه خودم ساختم نه با خدام نه باغیرخدا نه اینکه خدا رو قبول نداشته باشم، نه، فقط کاری واسه نزدیک شدن بهش نمیکنم ، شدم مرده ی متحرک ! فقط میخوام بخورم و بخوابم و به کارهایی که خودم دوست دارم برسم! همه به یه نوعی آزارم میدن اما من نمیتونم ببینم کسی ازم ناراحت باشه باید حتما از دلش در بیارم، اخلاق خوبی نیست و نمیدونم باهاش چکار کنم. زودرنج شدم. دست خودم نیست البته ، خودمم خستم از این وضع . دلم میخواست سرم میخورد یه جایی و همه چیز از یادم میرفت . یادم میرفت که دورو بریام چه جور آدمایی هستند . پاک میشدند از ذهنم کسایی که ادعای دوست داشتنمو میکنند و تو روم قربون صدقم میرند و پشت سرم هر جور دلشون میخواد حرف میزنند و کسایی که به ظاهر از موفقیت هام وپیشرفتهام خوشحال میشند و در باطن از حسادت میترکند و میخوان سر به تنم نباشه. یادم میرفت یاد وخاطره ی کسایی که بهشون محبت کردم و دست آخر با نامردی جواب محبتهامو دادند.از خاطرم میرفت تمام خنده های ریایی و گریه های مصلحتی.یادم میرفت بازی های این روزگار دغل باز را و فرامو ش میکردم گذشته را واشتباهات گذشته را تا دیگه حرف اینکه کاش میشد سرنوشت از سر نوشت نباشه و بدون دغدغه زندگی کنم! حرف واسه گفتن خیلی دارم اما حال و حوصله و مهم تر از همه وقت ندارم . دیروز خالم اومد خونمون . تاعصر خونه بودیم بعدم به اصرا خاله رفتیم پارک ساحلی اونم پیاده .اولش نمیخواستم اما بعد که راه افتادیم دیدم زیادم بد نیست رفتیم کل پارکو دور زدیمو بعدم اومدیم لب آب نشستیم. داشتم به رودخونه نگاه میکردم و میگفتم اینجا صدای آب نمیاد انگار اصلا آب روح نداره که یهو مامانم گفت :یه روانشناسی میگفت زندگی مثل آبه ومشکلات مثل سنگهایی که تو راه آبند همونطور که اگه سنگا نباشند صدای آب قشنگ نمیشه اگه مشکلات هم نباشند زندگی یکنواخت و بی روح میشه منم بهش گفتم حالا اگه آدم پشت این مشکلات که خیلی هاشون به سختی سنگند بمونه و نتونه ازشون رد شه چی؟ اونوقته که افسرده میشه دیگه زندگیش روحی نداره! دیشب با مامانم دعوام شد اونم سر یه برداشت اشتباه. منظور منو از حرفی که بهش زدم یه جور دیگه برداشت کردو شروع کرد به گریه و گلایه. همیشه همین جوریه ، حرفا و صحبتا ونگاه های همه را یه جور دیگه برداشت میکنه و به خودش میگیره . همیشه باید حرف این باشه که چرا فلانی فلان کارو کرد؟ چرا فلانی فلان حرفو زد ؟منظورش چی بود ؟ به خاطر همین اخلاقش همه ازش فاصله گرفتن. همش واشه هرکای دنبال دلیل و علته. نمیدونم خدا چرا کمکش نمیکنه ؟ نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت در تمام سالهای رفته برما روزگار مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت روزای جمعه بدترین روزای منه، انگاری یه نفر دست گذاشته به گلوم میخواد خفم کنه! یه حالی ام واسه همینم نمیخوام تنها بمونم هرجوری شده (البته بر خلاف میلم که حوصله یبیرون رفتن ندارم) با خانواده میرم بیرون. دیروز رفتیم خونه ی بابابزرگم ، اونجا هم آدما ول نمیکنند، همین جور باید به یه چیز گیر بدن، به کیف من گیر نداده بودن که اونم به سلامتی دادن! کیفت چرا اینقدر سنگینه، چی توش داری، سبکش کن، اصلا چرا کیف میندازی ،بدون کیف نمیشه رفت بیرون؟!وای وای وای دارم دیونه میشم . حوصله ی هیچکسو، هیچ جاو ،هیچ کاری رو ندارم حتی گیتار، که با چه عشقی رفتم سراغش ! وقتی میخندم گریه میکنم ، وقتی حرف میزنم گلایه میکنم، وقتی توجمعم انگار نیستم، خلاصه اصلا نیستم، اصلا تو این دنیا نیستم ،نمیخوام که باشم! میخوام تنها باشم، خودم باشم ،خودخودخودم . جدا از هر دوست و رفیق و آشنایی، تنهای تنها. دلم میخواد یکماه فقط یک ماه برم یه گوشه کناری باخودم و خدای خودم خلوت کنم شاید اینجوری خودمو پیدا کنمو بدونم تکلیفم با خودمو زندگیم چیه! من از این زندگی کوفتی فقط آرامشش را خواستم اما انگار چیز زیادی خواستم! هر روز باید شاهد دعواها و بحث و مجادله های مامان بابام باشم اونم چی سر چیزای الکی وحرفای خاله زنکی مامانه ! خدایا داغون شدم، دیگه اعصاب ندارم. منی که صدای خنده هام هفت تا محله را بر میداشت الان ... . خدایا دیگه صبرم سر اومد کی میخوای نجاتم بدی؟ نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمیدانند که من دریایی ازدردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم بعضی ها اینجوریند دیگه وانمود میکنند که شادند منم میخوام اینجوری باشم اما نمیشه اونقدر داغونم اونقدر تنهام که خدا میدونه تنهاتراز اونیکه بشه فکرشو کرد بهترین دوستام که البته ادعای دوستیشون میشه تو بدترین شرایط تنهام گذاشتن تو خونه هم که با کسی راحت نیستم شدم کوه غم. دلم واسه خودم میسوزه نمیدونم چرا به هرکی خوبی کردم جوابمو اینجوری داد. هروقت میدیدم از دوستام کسی ناراحته سنگ صبورش میشدم اما حالا سنگ صبور من فقط خداست. میشینم یه گوشه و گریه میکنم، با خدا حرف میزنم ،درددل میکنم . اونقدر خستم از این زمونه و آدماش که اگه فکر مامان بابام نبود تاحالا هزارباره خودمو خلاص کرده بودم. همه ی این مسائل یه طرف فشار درسام هم یه طرف یه سال بیشتر نمونده درسم تموم شه والا اونم ولش میکردم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.jpg)
.jpg)

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





